حال اسیری که هنگام فرار، کسی منتظرش نبود:
ویکتور فرانکل در اردوگاههای نازی دید کسانی زنده ماندند که «چیزی» بیرون، منتظرشان بود: همسر، اثر، یا معنایی مشخص. فرار بدون مقصد، در مغز به شکلی از تبعید ترجمه میشود؛ قفس وقتی باز میماند که پیوندی بیرون آن نباشد. آیا آزادی بدون چشمانتظار، آزادی است؟
راهکار:
نرفتن در لحظهٔ فرار همیشه شکست نیست؛ گاهی نشانهٔ این است که آزادی هنوز مقصد ندارد. تصویر اسیری که در آستانهٔ فرار میایستد، میگوید رهایی فقط باز کردن در نیست؛ ساختن یک پیوند، یک هدف، یا حتی یک «منِ آینده» هم بخشی از فرار است. فرار بدون مقصد، فقط تغییر قفس است.