"پارت٣٥_رمان درپناه تو"
اون لحظه… باور کردنی نبود.
انگار یه سیلی خوردم.
انگار بابا دیگه اون پسری که دوستش داشت رو ندید.
انگار یه آدم دیگه رو تو وجود سهیل دیده بود.
بابا دیگه کاملاً از کوره در رفته بود.
بدون هیچ حرفی، یه سیلی محکم خوابوند تو صورت سهیل.
سهیل پرت شد زمین.
بعد شروع کرد به کتک زدنش.
همونطور که روی زمین افتاده بود، بابا میزدش و سهیل فقط یک کلمه رو تکرار میکرد: «احد… احد… احد… الله… الله…️
اون لحظه… باور کردنی نبود.
انگار یه سیلی خوردم.
انگار بابا دیگه اون پسری که دوستش داشت رو ندید.
انگار یه آدم دیگه رو تو وجود سهیل دیده بود.
بابا دیگه کاملاً از کوره در رفته بود.
بدون هیچ حرفی، یه سیلی محکم خوابوند تو صورت سهیل.
سهیل پرت شد زمین.
بعد شروع کرد به کتک زدنش.
همونطور که روی زمین افتاده بود، بابا میزدش و سهیل فقط یک کلمه رو تکرار میکرد: «احد… احد… احد… الله… الله…️
2.6
غمگین عصبانی داستان در پناه تو خشونت خانوادگی کتک زدن پدر به پسر سیلی زدن پدر تکرار نام «احد» (به معنای یگانه) در لحظه کتک خوردن...