دلنوشتهای درباره پنهان کردن غم پشت قلم:
اینجا یک تضاد روانشناختی به نام «توهم شفافیت» در کار است: در زندگی روزمره آدمها فکر میکنند حال درونشان از کلامشان خوانده میشود، اما در شعر برعکس است؛ خواننده بین «گفته» و «ناگفته» دنبال تناقض میگردد و همین جملهی «من نوشتم که غمی نیست» به اندوهی بزرگتر از صد اعتراف تبدیل میشود. پس چهکسی در این بازیِ شفافیت برنده است؟
راهکار:
این شعر یک نیمهبند است: «من نوشتم که غمی نیست» با «تو بخوان سخت گذشت» کامل میشود. نیمهی پنهانش را میتوان با یک تناقض صادقانه ادامه داد: «من نوشتم که غمی نیست؛ ولی قلم خیس بود.» چنین برگردانی، گذشته را از زاویهای تازه و ملموس بازتعریف میکند.