*من قاتل نیستم *
پارت نوزدهم:
وقتی از بیمارستان برگشتند، خانه دیگر همان خانه نبود. دیوارها همان بودند، در همان بود، فرش همان فرش بود، اما همهچیز انگار با خاکستر پوشیده شده بود. بوی نفس از تختِ مشترکشان رفته بود، اما غیبتش از همهچیز بیشتر حضور داشت. جای بالشِ او، جای کتابهایش، جای گیرهی موی کوچکی که همیشه گم میکرد و آخر سر از لای پتو پیدا میشد، همهچیز مثل یک شوخیِ تلخ به نظر میرسید️
پارت نوزدهم:
وقتی از بیمارستان برگشتند، خانه دیگر همان خانه نبود. دیوارها همان بودند، در همان بود، فرش همان فرش بود، اما همهچیز انگار با خاکستر پوشیده شده بود. بوی نفس از تختِ مشترکشان رفته بود، اما غیبتش از همهچیز بیشتر حضور داشت. جای بالشِ او، جای کتابهایش، جای گیرهی موی کوچکی که همیشه گم میکرد و آخر سر از لای پتو پیدا میشد، همهچیز مثل یک شوخیِ تلخ به نظر میرسید️
3.0
غمگین جدایی جای خالی عزیزان احساس غیبت عزیزان بازگشت از بیمارستان خانه بعد از فقدان مغز انسان وقتی با فقدان مواجه میشود، نورونهای آی...