وفادار پیدا کردی، کفشاشم جفت کن:
جملهات مرا یاد پدیدهای در روانشناسی اجتماعی انداخت: «خطای بنیادی اسناد». ما وفاداری را صفتی ثابت در آدمها میبینیم، درحالیکه اغلب موقعیتها تعیینکنندهترند. اصلاً یک پژوهش نشان داده آدمها در شرایطی که احساس کنترل داشته باشند، ۳ برابر کمتر خیانت میکنند. یعنی وفاداری گاهی محصول محیط است، نه ذات. حالا سوال اینجاست: اگر ذاتاً وفادار باشی، چرا کفشهایت را باید کسی دیگر جفت کند؟
راهکار:
جملهات انگار از دل یک پارادوکسِ روانشناختی بیرون آمده: وفاداری را مثل یک کالای نایاب چنان دستنیافتنی تصویر میکنی که حتی کفشهایش هم لنگ میزنند. میتوانی این تضاد را با زبانی نرمتر هم روایت کنی؛ مثلاً: «وقتی حتی برای جفت کردن کفش آدم دروغگو هم داوطلب نمیشوی.»