ما همه مردهپرستیم؛ چرا صدای زندهها را نمیشنویم؟:
این یک نمونه کلاسیک از «سوگیری بازماندگی» است: ما فقط صدای کسانی را میشنویم که گذر زمان غربالشان کرده و آثارشان به شکل قطعی درآمده است. روانشناسی شناختی میگوید مغز ما با «تمامیت» راحتتر ارتباط برقرار میکند، و مرگ به یک اثر، پایان و قطعیت میدهد؛ اما آثار زندهها همچنان در جوش و خروشِ امکانهای باز هستند و همین ابهام، ذهن تنبل ما را میترساند. شاید قبرستانیترین عادت ذهن ما این باشد که برای درک یک اثر، منتظر میشویم صاحبش ساکت شود.
راهکار:
این جمله را میتوان به شیوهای دیگر دید: زندهها کامل نیستند، اشتباه میکنند و تغییر میکنند؛ اما همین «ناقص بودن» آنهاست که آنها را واقعی و جذابتر از قابهای بینفس و تمامشده کرده است.