کم به دست آوردمت افزون ولی انگاشتم
بیش از این ها از دعای خود توقع داشتم
بید مجنون کاشتم فکر تو بودم خشک شد
زرد میشد مطمئنا کاج اگر میکاشتم
آنکه زد با تیغ مکرش گردنم را خود شمرد
چند گامی سوی تو بی سر قدم برداشتم
ای شکاف سقف بر روی سرم ویران شده
کاش از آن اول تورا کوچک نمیپنداشتم
آه من دیشب به تنگ آمد دوید از سینه ام
داشت می آمد بسوزاند تورا نگذاشتم
کاظم بهمنی
#شعر️
بیش از این ها از دعای خود توقع داشتم
بید مجنون کاشتم فکر تو بودم خشک شد
زرد میشد مطمئنا کاج اگر میکاشتم
آنکه زد با تیغ مکرش گردنم را خود شمرد
چند گامی سوی تو بی سر قدم برداشتم
ای شکاف سقف بر روی سرم ویران شده
کاش از آن اول تورا کوچک نمیپنداشتم
آه من دیشب به تنگ آمد دوید از سینه ام
داشت می آمد بسوزاند تورا نگذاشتم
کاظم بهمنی
#شعر️
2.3
شعر فلسفی عاشقانه عشق نافرجام تأملات عاشقانه کاظم بهمنی شکایت از تقدیر کاظم بهمنی در این شعر، با زبانی تلخ و پشیمان، به ب...