قصهای که خدا را هم به پرستش معشوق قانع کرد:
در تصویربرداری عصبی، مدارهای دوپامینی مغز هنگام عشق رمانتیک و تجربههای عمیق نیایش، همپوشانی چشمگیری دارند. به همین دلیل عاشقان در تمام فرهنگها ناخودآگاه از واژگان دینی مانند «پرستش» برای توصیف کشش به معشوق استفاده میکنند؛ مغز میان این دو تجربه، مرز محکمی نمیکشد. یک پرسش تیز: اگر عشق بتواند مسیرهای عصبی مشابه ایمان را فعال کند، آیا عشق مدرن جایگزین کارکرد روانی نیایش شده است؟
راهکار:
انسانها وقتی در اوج احساسات عاشقانه قرار میگیرند، ناخودآگاه به دنبال گواهی فراتر از خود میگردند. درواقع روایت قصه عشق برای خدا، تلاشی برای عبور دادن این رابطه از فیلتر تقدس و کسب مشروعیت روانی است؛ انگار عشق تا «دیده» نشود، کامل نمیشود. پس این متن، بیش از یک شوخی، بازتاب نیاز کهن به شاهد برتر است.