پذیرش تنهایی و جمله «هیچکس موندنی نیست»:
پارادوکس تنهایی این است که مغز انزوا را مثل درد فیزیکی پردازش میکند؛ همان مسیرهای عصبیِ درد جسمی در تنهایی مزمن فعال میشوند. از طرفی «هیچکس موندنی نیست» یادآور ناپایداری در بودیسم است: وابستگی به ماندگاری رنج میسازد، نه خودِ بودنِ آدمها. آیا تنهایی را میتوان تمرینِ رها کردنِ تضمینها دید، نه نبودِ رابطه؟
راهکار:
تنهایی وقتی به «هیچکس موندنی نیست» گره میخورد، بیشتر ترس از رها شدن است تا نبودِ آدمها؛ ذهن نبودِ تضمینِ ماندن را با نبودِ ارتباط اشتباه میگیرد. ماندگاری مطلق توهم است، اما کیفیتِ لحظههای مشترک چیزی است که واقعاً تجربه میشود.