خسته از زندان زندگی؛ شعری تلخ از احساس پوچی:
در روانشناسی، «درماندگی آموختهشده» وقتی شکل میگیرد که درد با حس کنترلناپذیری جفت شود؛ مغز کمکم تلاش را بیفایده میبیند. ویکتور فرانکل در اردوگاه مرگ دید کسانی که حتی معنایی کوچک داشتند، تاب بیشتری آوردند. زندان همیشه دیوار نیست؛ گاهی نبود روایت و انتخاب است. کدام روزنه، قفس را قابل تحمل میکند؟
راهکار:
شاید این «زندان» نه خود زندگی، بلکه روایتی است که فعلاً همه چیز را زیر یک سقف تاریک میبیند. ذهن در قفس، دیوارها را بزرگتر و روزنهها را نامرئی میکند. اگر قاب را کمی عقب ببریم، زندگی میتواند همزمان زندان و کارگاه باشد: جایی که چند انتخاب کوچک، معنای تازه میسازند؛ نه با انکار درد، بلکه با پیدا کردن یک پنجره در همان دیوار.