سهم من فقط رسیدن و دوباره دور شدن است:
از منظر روانشناسی، این تجربهی تو را «سندرم ورود» (Arrival Fallacy) توضیح میدهد: مغز پس از هر رسیدن، دوپامین را کاهش میدهد و مقصد را بیارزش میکند تا باز هم تازگی بطلبد. بودا این چرخه را «آتش آزمندی» نام نهاد؛ سفری که فقط در افق گم میشود. عصبشناسی میگوید هیپوکامپ مسافران دائمی، نقشههای ذهنی را تکهتکه ذخیره میکند و همین، حس «هیچجا خانه نیست» را تشدید میکند. آیا این بیقراری، خطای تکامل است یا تنها زبان مشترک جهانگردان مدرن؟
راهکار:
این متن را میتوان نسخهای مدرن از کهنالگوی «مسافر همیشگی» دید که در ادبیات صوفیانه، نماد روحی است که هرگز در تعلقات دنیوی متوقف نمیشود. شاید بهجای بیسرزمینی، این «رسیدنهای پیدرپی» را پرواز از قفسی به قفس دیگر ببینیم که در نهایت به رهایی میانجامد.