همانجا که یکی بود و یکی نبود، قصه ما تمام شد:
عبارت «یکی بود یکی نبود» چیزی فراتر از شروع قصه است؛ این یک برهمنهی کوانتومی ادبی است: شخصیت هم وجود دارد و هم ندارد، تا زمانی که روایت یکی را فروبپاشد. مغز ما پس از شنیدن هر قصهای دچار سوگیری پسنگری میشود و پایان را اجتنابناپذیر میبیند. این همان خطای «همیشه میدانستم» است. قصهها به ما نشان میدهند که از میان بینهایت احتمال، فقط یک شاخه به خاطر سپرده میشود. آیا ما فقط شاهد فروپاشی تابع موجِ سرنوشتهای محتملایم؟
راهکار:
عبارت «یکی بود یکی نبود» در واقع دو جهان موازی را پیش روی شنونده میگذارد. اینکه راوی میگوید «از همان ابتدا مشخص بود»، یعنی یکی از این دو جهان از قبل انتخاب شده بود. شاید قصهٔ شما در جهانی که «یکی نبود» ادامه دارد، جایی که نبودن، خود شکلی از بودن است.