زندگی زنده را زنده کشت؛ جملهای فلسفی و سنگین:
در روانشناسی، «زندهبهگور شدن» روانی را در بیحسی افسردگی میبینند: آدم زنده است اما لذت، انگیزه و آیندهمندی خاموش میشود. فرانکل در اردوگاهها دید آنکه معنایی برای فردا داشت، زندهتر میماند؛ آنکه معنا را از دست داد، پیش از مرگ فیزیکی فروپاشید. آیا زندگی وقتی ما را زندهبهگور میکند، منتظر معنایی تازه است؟
راهکار:
این جمله را میتوان اینطور بازخوانی کرد: زندگی ما را نمیکشد، بلکه بخشی از ما را قربانی میکند تا بخش زندهترمان متولد شود. اگر امروز حس «زندهبهگور شدن» داری، بهجای پرسیدن «چرا زندهام؟» بپرس «کدام بخشم هنوز نفس میکشد و به چه چیزی نیاز دارد؟»