باران آرام روی سقف خانه میخورد و صدای قطرهها مثل ضربان قلبی نامرئی، فضا را پر کرده بود. او کنار پنجره ایستاده بود، دستش را روی شیشه گذاشت و نگاهش گم شد در خیابان خیس پایین. برگهای زرد در باد میچرخیدند و زیر پای رهگذران خشخش میکردند. نفسش سنگین بود، اما چشمهایش به رقص برگها دوخته شده بود؛ هر کدام، انگار داستانی از رهایی و ادامه را زمزمه میکردند.️
5.0
پاییز فلسفی برگهای زرد پاییزی حس تنهایی و باران رقص برگها در باد صدای باران روی سقف آیا میدانستی صدای باران روی سقف فرکانسی نزدیک به ...