سایهای که عادت شده
«گاهی فکر میکنم غم، دیگر یک حس نیست؛ یک هماتاقی است که بیدعوت آمده و حالا صاحبخانه شده. تمام گوشههای ذهن مرا گرفته و رنگِ دیوارها را خاکستری کرده. صبحها که بیدار میشوم، قبل از اینکه بفهمم خورشید کجاست، سنگینیِ او را روی شانههایم حس میکنم. او همیشه هست؛ وقتی قهوه مینوشم، وقتی به نقطهای نامعلوم خیره میمانم، وقتی سعی میکنم جملهای را به زبان بیاورم اما کلمات در گلویم گره میخورند.️
«گاهی فکر میکنم غم، دیگر یک حس نیست؛ یک هماتاقی است که بیدعوت آمده و حالا صاحبخانه شده. تمام گوشههای ذهن مرا گرفته و رنگِ دیوارها را خاکستری کرده. صبحها که بیدار میشوم، قبل از اینکه بفهمم خورشید کجاست، سنگینیِ او را روی شانههایم حس میکنم. او همیشه هست؛ وقتی قهوه مینوشم، وقتی به نقطهای نامعلوم خیره میمانم، وقتی سعی میکنم جملهای را به زبان بیاورم اما کلمات در گلویم گره میخورند.️
3.3
غمگین روانشناسی درمان افسردگی هماتاقی با غم رنگ خاکستری ذهن سنگینی غم صبحگاهی در روانشناسی، این حالت «ادغام شناختی» نام دارد؛ و...