"پارت٨_رمان درپناه تو"
رو بست و خودش روی صندلی روبهرویم نشست.نگاهش جدی بود، اما آروم.
گفت:
«ستاره، من خیلی اشتباه کردم… من بیستودو سال توی باتلاقِ نادونی و تاریکی بودم… دور از خالقم… دور از حقیقتی که حضرت محمد آورد…ولی الله اونقدر مهربونه که همه رو می پذیره ستاره من وفقط از الله میترسم.»
ساکت شد. صدای نفسش با سکوت اتاق قاطی میشد.من فقط نگاهش میکردم. نمیدونستم چی باید بگم.
تو ذهنم هزار جورسؤال میچرخید...️
رو بست و خودش روی صندلی روبهرویم نشست.نگاهش جدی بود، اما آروم.
گفت:
«ستاره، من خیلی اشتباه کردم… من بیستودو سال توی باتلاقِ نادونی و تاریکی بودم… دور از خالقم… دور از حقیقتی که حضرت محمد آورد…ولی الله اونقدر مهربونه که همه رو می پذیره ستاره من وفقط از الله میترسم.»
ساکت شد. صدای نفسش با سکوت اتاق قاطی میشد.من فقط نگاهش میکردم. نمیدونستم چی باید بگم.
تو ذهنم هزار جورسؤال میچرخید...️
3.7
مذهبی بخشش الهی گناه و اشتباه رمان مذهبی توبه و بازگشت به خدا تحقیقات عصبشناسی نشان میدهد که اعتراف به اشتباه ...