گم شدن در چشمها و پیدا شدن با لبخند:
تماس چشمی طولانی ترشح اکسیتوسین را بالا میبرد و مرز خود و دیگری را موقتاً محو میکند؛ لبخند واقعی نیز عضلهای دور چشم را فعال میکند که کنترل ارادیاش دشوار است. برای همین حس گمشدن و دوباره خود را یافتن در نگاه و لبخند، پیش از آنکه استعاره باشد، یک رویداد عصبی واقعی است. آیا عشق را میتوان نوعی خطای ادراکی خوشایند دانست؟
راهکار:
اگر عشق نوعی جغرافیاست، چشمها قلمروی بینشاناند و لبخند تنها نشانیِ بازگشت؛ شاعر ناخودآگاه نقشهبردار همین رفتوبرگشت است.