حرفی برای گفتن نیست؛ فقط گلویی پر از بغض:
بغض فقط یک حس نیست؛ یک واکنش فیزیولوژیک است. وقتی جلوی گریه را میگیری، عضلات حنجره تحت فشار سیستم عصبی خودمختار منقبض میشوند و گلویت واقعاً تنگ میشود. پژوهشها نشان دادهاند مهار اشک، سطح کورتیزول را بالا نگه میدارد؛ پس بغض، هزینهی جسمیِ «قوینبودنِ ظاهری» است. مغز برای تسکین درد فقط به اشک نیاز ندارد؛ به واژه هم نیاز دارد. آیا شعر گفتن میتواند همان نقش اشک را بازی کند؟
راهکار:
این جمله در واقع اعتراف به عمق احساسات است؛ نه نداشتنِ حرف. بغض، واژهای است که هنوز در گلو مانده و دارد برای رسیدن به زبان لحظهشماری میکند. همین «نداشتن»، خودش یک روایت ناب است؛ میتواند شروع یک شعر، یک نامه یا یک متن کوتاه دربارهی لحظههای خاموش باشد.