شهر بی تو؛ گورستان آرزوهای بربادرفته:
در روانشناسی به این حالت «غیابِ حاضر» میگویند: مغزِ داغدار، ردپای عصبی معشوق را چنان زنده نگه میدارد که جای خالیاش به بخشی از ادراک روزمره بدل میشود. مطالعات نشان میدهد سوگ عاطفی همان نواحی فعال در ترک اعتیاد را روشن میکند؛ برای همین شهرِ بیاو با آنکه خارستان است، برای عاشق تنها همان جای پا سبز میماند. نکته پارادوکسیکال: اشک از نظر باغبانی شور است، اما در اقتصاد روانی، آبیاریِ خاطره است.
راهکار:
در این تصویر، «جای پا» دیگر فقط ردِ گذر نیست؛ به نمادی از تنها چیزی بدل شده که از ویرانی سر باز زده است. شاید خودِ شعر همان قبرستانی است که برای نخستین بار در آن چیزی سبز میشود؛ یعنی کلمهها بهجای اشک، آبیاریکنندهی همان سبزهها هستند.