وقتی غم هم برود؛ تنهایی مطلق از نگاه شاعرانه:
در روانشناسی، «خودِ روایتی» با قصههایی که از درد میسازیم شکل میگیرد؛ برای همین رهایی از غم گاهی شبیه از دست دادن آخرین شاهدِ بودنتان است. مغز برای فرار از خلأ، حتی درد آشنا را به سکوت ترجیح میدهد؛ چون غم دستکم یک نقشهی هیجانی است. آیا تنهایی مطلق همان بهایی نیست که برای رهایی باید پرداخت؟
راهکار:
این بیت را میتوان از زاویهی «وابستگی به درد» بازخوانی کرد: غم اینجا نه فقط رنج، بلکه آخرین همصحبتی است که اگر برود، فرد با سکوتی بیپایان روبهرو میشود. تنهایی مطلق شاید همان آزادیای باشد که هنوز آمادهی پذیرفتنش نیستیم؛ چون هویتی که بر مدار غم ساخته شده، بدون آن فرو میریزد. اگر غم را نه دیوار، بلکه آخرین پرده بدانی، پشت آن یک صحنهی خالی نیست؛ یک سکوت قابل سکونت است.