آرزوی دوغ محلی بودن؛ فرار از پیچیدگی انسان بودن:
مغز ما تنها عضوی است که از وجود خودش خبر دارد و همین خودآگاهی، منبع رنجی بیپایان است. شبکهٔ حالت پیشفرض مغز مدام گذشته را نشخوار و آینده را پیشبینی میکند؛ باری که یک دوغ محلی هرگز حس نمیکند. آن نوشیدنی ساده فقط تخمیر میشود، بی آنکه بداند تخمیر چیست. در روانشناسی به این میل گریز از خودآگاهی «نظریهٔ فرار از خویشتن» میگویند، جایی که انسان آرزوی اشیای بیذهن را میکند تا از چرخهٔ معیوب فکرکردن خلاص شود. حالا پرسش این است: آیا هوشیاری واقعاً یک برتری تکاملی است یا فقط یک تصادف دردناک؟
راهکار:
این آرزو چیزی فراتر از یک شوخی ساده است؛ نسخهٔ امروزی همان «ای کاش درخت بودم» یا «کاش سنگ بودم» در ادبیات کهن ماست. نکتهٔ بامزه اینجاست که دوغ محلی را انتخاب کردهاید، نه یک شیء مدرن. انگار در عصر دیجیتال، ناخودآگاه به دنبال خلوص سنتی و بیتکلیفی یک محصول دستساز هستید که نه اعلان دارد، نه بهروزرسانی. در واقع این جمله طغیانی علیه «بار شناختی» انسان است که با انتخاب یک نماد نوستالژیک و ساده، خودآگاهی را دست میاندازد.