وقتی جواب همه سوالاتم «هیچ» بود:
در روانشناسی، این حالت شبیه «ابژۀ انتقالی» است؛ شیء یا شخصی که وجودش در ذهن ما آنقدر قوی است که مرز بین واقعیت و خیال محو میشود. ما گاهی افراد را نه برای آنچه هستند، بلکه برای فضای عاطفیای که در ذهن ما اشغال میکنند، دوست داریم و طرد میکنیم. آیا این مقاومت در ذهن، نشانه قدرت احساس است یا ضعف در رها کردن یک تصویر ذهنی؟
راهکار:
این حس که فردی 'هیچ' است، اغلب بازتابی از درد نادیده گرفته شدن است، نه واقعیت وجودی او. شاید نوشتن نامهای که هرگز فرستاده نمیشود، اما تمام آن 'هیچ'ها را به کلمات مشخص تبدیل میکند، به بیرون ریختن این احساس کمک کند.