ترس از تنها ماندن: وقتی ستارهها اشک میشوند:
در اسکن مغز، عشقِ پرشور دقیقاً همان نواحی مربوط به اعتیاد را فعال میکند؛ ترس از «نباشی» یک واکنش شیمیایی بقاست، نه ضعف. جالبتر: نوری که از ستارهها میبینی، میلیونها سال قبل سفرش را شروع کرده؛ شاید ستارهٔ واقعی دیگر نباشد، اما نورِ گذشتهاش هنوز میرسد. پس این فوبیا شاید تلاش مغز برای نگه داشتن لحظهای است که هنوز در حال تابیدن است. آیا میشود ترس از دست دادن را به دیدنِ دوباره تبدیل کرد؟
راهکار:
این شعر را به یک تمرین ذهنآگاهی تبدیل کن: هر بار که ترس «نباشی باهام» آمد، یک خاطرهٔ روشن از «حضور»های امروز را با جزئیات ورق بزن. به معشوقت پیشنهاد بده یک «قانون کوچک» بسازید؛ مثلاً شبها یک پیام صوتی از حالِ خوبِ همان روز رد و بدل کنید. آن وقت ستارهها دیگر اشک نیستند، نقطهچینِ بودنِ هر روزه میشوند.