پارت سه پناهگاه مه گرفته او دیگر نمیتوانست با آن “لبخندِ چسباندهشده” به صورتش، حتی یک ساعتِ دیگر هم دوام بیاورد. انگار پوستِ صورتش از سنگینیِ آن نمایش، خسته و بیحس شده بود. پس، قبل از اینکه خورشیدِ بیرمقِ سئول بخواهد از پشتِ دود و غبار بالا بیاید، از پنجرهی اتاقش خزید بیرون.
او به سمتِ جایی میرفت که نقشهی هیچکس در آن نبود؛ جایی که درختانِ کهنسال، با شاخههایِ درهمتنیدهشان، مثلِ نگهبانهایِ قدیمی، از رازهای️
او به سمتِ جایی میرفت که نقشهی هیچکس در آن نبود؛ جایی که درختانِ کهنسال، با شاخههایِ درهمتنیدهشان، مثلِ نگهبانهایِ قدیمی، از رازهای️
1.2
تنهایی فلسفی درختان کهنسال فرار از نقاب خستگی از نمایش پناهگاه طبیعت مفهوم 'کار عاطفی' (emotional labor) که آلی هاشیلد ...