بزار یه داستانی برات تعریف کنم :یه روز گرگ میره تا به بچه اش شکار یاد بده اول گوسفندا رو نشون داد و گفت :گوشت اینا خیلی خوش مزست. حالا چوپان رو نشون داد و گفت :چوب این هم خیلی درد داره. نوبت سگ شد و گفت :هر وقت این دیدی فرار کن!! بچه گرگ گفت :عه بابا! این که خیلی شبیه ماست!!گرگ گفت :آره! ما از کسایی ضربه خوردیم که مثل ما بودن ولی از ما نبودن. 🫵️
4.0
فلسفی طنز خیانت از نزدیکان داستان گرگ و سگ ضربه خوردن از شبیهها درس زندگی از حیوانات این داستان، نمونهای از «پارادوکس خویشاوندی» در زی...