دریای غم ساحل نداره؛ مثل سگ پارو زدن:
در روانشناسی، «پارو زدن سگوار» معادل جنگ-یا-فرار مزمن است: بدن در اضطراب بیپایان کورتیزول را بالا نگه میدارد و همان تلاشی که نجاتبخش است، به فرسودگی میانجامد. سوگ بیساحل هم به «سوگ مزمن» شبیه است؛ مغز برای فقدان پایانمندی تعریف نمیکند و هر سالگرد مسیر درد را دوباره فعال میکند. شاید ساحل بیرون نباشد؛ باید در نقشهٔ عصبی ساخته شود.
راهکار:
این تصویر میگوید در دریای بیساحل، پارو زدن نه برای رسیدن به ساحل، که برای ماندن در سطح است؛ مثل شناگری که میداند افق خشکی ندارد و با این حال ریتم را حفظ میکند. غم بیپایان هم گاهی نه مسئلهای برای حلشدن، بلکه آبوهوایی برای نفس کشیدن است؛ نه پایان، نه خشکی، فقط تغییر جریان.