عشق آگاهانه: چرا کسی را که میشناسیم دوست داریم:
این جمله مصداق کامل «ناهماهنگی شناختی» در روانشناسی است؛ جایی که مغزتان آگاهی از واقعیت را در یک بخش و احساسات را در بخشی جداگانه پردازش میکند. جالب است بدانید «لئون فستینگر»، پدر این نظریه، در سال ۱۹۵۷ ثابت کرد انسانها به جای تغییر احساس، واقعیت را تحریف میکنند تا آرامش ذهنی خود را حفظ کنند. در واقع شما نه شخص مقابل، بلکه تصویری که از رابطه در آینده داشتید را دوست داشتید. کورتکس پیشپیشانی مغزتان منطق را میدانست، ولی آمیگدالا گروگان حس تعلق بود. حالا سؤال اینجاست: اگر همان مغز بتواند درد جدایی فیزیکی را مثل شکستگی استخوان واقعی در fMRI نشان دهد، چرا باید یک «تصمیم آگاهانه» را اینقدر سخت پردازش کند؟
راهکار:
این چرخه در روانشناسی «ناهماهنگی شناختی» نام دارد: ذهن برای کاهش تنش بین شناختِ منفی و احساسِ مثبت، اغلب مغالطهای به نام «هزینه هدررفته» را فعال میکند. یعنی به جای پذیرش تضاد، روی سرمایهگذاری احساسیای که کردهاید پافشاری میکنید. جالب است که گاهی مغزتان برای بقای این عشق، مدارک منفی را درست مثل فیکنیوزها بیاعتبار میکند.