بعضی رفتنها فقط فاصله نیستند؛ یک دنیای تمامشدهاند:
مغز آدمیزاد برای «رفتن» همان مسیر درد فیزیکی را فعال میکند؛ اسکن مغزی افراد بعد از جدایی، ناحیهٔ مشترک با سوختگی و ضربه را نشان میدهد (dACC و اینسولا). حتی آزمایش معروفی نشان داد خوردن مسکنِ استامینوفن، درد عاطفی یک دلشکستگی را کم میکند. این یعنی رفتنِ یک آدم، از نظر سیستم عصبی، واقعاً یک آسیب بدنی است. سؤال اینجاست: اگر مغز جدایی را «زخم» میبیند، چرا بعضی زخمها را آدم دوباره باز میکند؟
راهکار:
در این جمله، «دنیای تمامشده» را میشود نقشهای دید که هنوز در دست راوی است؛ هر رفتن، مرزِ یک قصه است نه نابودیِ راوی. همین که نویسندهاش شدهای، یعنی آن دنیا در تو ادامه دارد و تو میتوانی از دلِ همان پایان، روایتی تازه بسازی.