وقتی بعد از او، هنوز در روز رفتن ماندهای:
زمان در مغز خطی نیست؛ در ضربهی عاطفی، هیپوکامپ مختل میشود و خاطرهی رفتن به جای «گذشته» در مدارهای امنیتی آمیگدال ذخیره میشود. یعنی مغزت آن روز را هنوز بهعنوان تهدیدِ الان پردازش میکند، نه خاطرهای از دیروز. به همین دلیل «بعد از او» برایت فلسفی نیست، عصبی است. سؤال این است: اگر مغز بتواند آن خاطره را دوبارهنویسی کند، آیا «بعد» آغاز میشود؟
راهکار:
این متن، تصویری از سوگِ متوقفشده است. بازسازی هوشمندانه میتواند این باشد: همان روز رفتن را با جزئیات حسی -بو، نور، صدای در، دمای هوا- روایت کن و در انتها یک جمله اضافه کن که نشان دهد راوی از آن لحظه عبور کرده است؛ مثلاً «و همان روز، من کمکم از در بیرون رفتم.» این کار، از تکرار خاطره، یک روایت تمامشده میسازد.