دلتنگی یعنی زنگ نزنی؛ دلم برات تنگ شده:
ذهن کارهای ناتمام را طولانیتر از کارهای تمامشده به خاطر میسپارد؛ زنگزدن همان تماسِ ناتمامی است که حافظهات را برای سالها به آن شماره گره میزند. این یک ویژگی تکاملی است برای رسیدگی به رهاکردنِ آنچه هنوز برایت «ممکن» به نظر میرسد؛ مغزِ دلبسته، پروندهی یک عشقِ ناتمام را باز نگه میدارد تا درد فقدان را با خیالِ «هنوز هست» بیحس کند. سؤال این است: اگر واقعاً بخواهی رها شوی، باید یک بار پرونده را بسته یا برای همیشه باز نگهش داری؟
راهکار:
این دلتنگیِ بیپیام، در واقع یک گفتوگوی ضدنوستالژیک با خودت است؛ تماسنگرفتن، رابطه را در اوجِ خاطره نگه میدارد. شاید بهترین ادامه، نوشتن همان جمله در یک نامهی شخصی باشد که هرگز فرستاده نمیشود؛ و بعد دیدن اینکه در این سکوت، چه چیزی برایت ارزشمندتر از خودِ رابطه است.