تاریکی ابدی بعد از رفتن نور زندگیم:
در فیزیک، تاریکی «چیز» نیست؛ فقط نبودِ فوتون است. وقتی کسی میرود، مغز هم الگوی شیمیایی حضور او را بهعنوان «نور» بازپخش نمیکند، اما نورونهای آینهای در همان مسیرها آتش میزنند و سوگ را به درد فیزیکیِ واقعی تبدیل میکنند. یعنی تاریکی ابدی یک خطای ادراکی است؛ پردازشِ فقدان، خودش روشناییِ تازهای است. آیا میشود بهجای جستوجوی بازگشتِ نور، سازوکارِ این درد را در مغز تماشا کرد؟
راهکار:
این شعر را میتوان برعکس خواند: «تاریکیِ ابدی» خودش گواهِ نور بودنِ اوست؛ اگر نوری به این روشنی نمیدید، غیابش اینقدر سیاه نبود. برای قدم بعدی، لحظههایی را بنویس که او هنوز در قابِ خاطره میتابد و ببین چگونه تصویرِ درونیات از نور، مستقل از حضور فیزیکی است.