من کاکتوسم که در شهر بادکنکها دلم بغل میخواست:
این دقیقاً «معمای جوجهتیغی» شوپنهاور است: هرچه نزدیکتر شویم، تیغها بیشتر زخم میزنند؛ اما تنها ماندن هم یخ میزند. تیغهای کاکتوس در اصل برگهای تکاملیافتهای هستند برای کاهش تعریق و حفظ آب، نه فقط سلاح. پس تیغداشتن نوعی بقاست، نه نخواستنِ آغوش. آیا بادکنکها آغوش امنی دارند یا فقط ظاهرشان لطیف است؟
راهکار:
شاید روایت از «کاش بغل شوم» به «چه کسی میتواند با تیغهایم آشنا شود» تغییر کند؛ تیغها مرزهای تو هستند، نه دیوارهای نفوذناپذیر.