باز به خاطراتم در دفتر کهنه رجوع کردم شاید چیزی از تو بیابم و برای لحظاتی در خیال غرق شوم
اما دیگر هیچ نمانده
از میان این برگهها به کجا کوچ کردهای؟
مرا در آشفتگی رها کردی تا خود به نظمی برسی؟
خوب میدانم کافی نبودم تلاشهایم نیز کفایت نمیکرد
اما علاقهام به تو، بیانتها بود
تو برایم چون گل رزی بودی روییده بر ماه
عجیب، ناشناخته و همواره زیبا
شاید نمیدانستم چگونه از چنین معجزهای محافظت کنم
اما بیتردید دوستش داش️
اما دیگر هیچ نمانده
از میان این برگهها به کجا کوچ کردهای؟
مرا در آشفتگی رها کردی تا خود به نظمی برسی؟
خوب میدانم کافی نبودم تلاشهایم نیز کفایت نمیکرد
اما علاقهام به تو، بیانتها بود
تو برایم چون گل رزی بودی روییده بر ماه
عجیب، ناشناخته و همواره زیبا
شاید نمیدانستم چگونه از چنین معجزهای محافظت کنم
اما بیتردید دوستش داش️
4.0
عاشقانه غمگین خاطرات عشق قدیمی دلتنگی برای عشق احساس ناکافی بودن در عشق دفتر خاطرات کهنه آیا میدانستی هر بار که به خاطرهای فکر میکنی، مغ...