رمان/حقیقت..دختر تنها. پارت8
به نام خدا
مامان تبسم گفت هیچی یکم حاله بابات بد مامانمش رفت دو تا داداش ها تبسم رو صدا کن طمار و کوروش بابا تبسم رو بردن دکتر تبسم رو به خونه زن داداشش تبسم رفت پیشش و زن داداش تبسم گفت مامانت کجا رفت تبسم گفت رفت دکتر و تبسم خوابش برد بعد داداش تبسم صدرا تبسم رو بیدار کرد تبسم گفت میرم بابا مامان صدرا گفت باشع هوا سرد بود اذر ماه بود تبسم توی ماشین بود و صدرا اومد تبسم رو برد تبسم دید ️
به نام خدا
مامان تبسم گفت هیچی یکم حاله بابات بد مامانمش رفت دو تا داداش ها تبسم رو صدا کن طمار و کوروش بابا تبسم رو بردن دکتر تبسم رو به خونه زن داداشش تبسم رفت پیشش و زن داداش تبسم گفت مامانت کجا رفت تبسم گفت رفت دکتر و تبسم خوابش برد بعد داداش تبسم صدرا تبسم رو بیدار کرد تبسم گفت میرم بابا مامان صدرا گفت باشع هوا سرد بود اذر ماه بود تبسم توی ماشین بود و صدرا اومد تبسم رو برد تبسم دید ️
5.0
غمگین تنهایی داستان واقعی با تبسم دختر تنها پارت 8 متن بدون ویرگول عاطفی رمان فارسی احساسی در روانشناسی روایت، به این سبک نوشتن بدون ویرگول ...