عاشقی داستان عجیبیه…….
وقتی فکرش را نمیکنی او را میبینی……
هر جا که میروی هر کاری که انجام میدهی با بهانهای کوچک به یادش میافتی…..
و وقتی به خودت میآیی میبینی که دیگر کار از کار گذشته، دل به چشمانش، به وجودش می بندی و عاشقش میشود…..
همانجاست که می بینی که بدون وجودش، چشمانش، دستان گرمش، میمیری……………………..️
وقتی فکرش را نمیکنی او را میبینی……
هر جا که میروی هر کاری که انجام میدهی با بهانهای کوچک به یادش میافتی…..
و وقتی به خودت میآیی میبینی که دیگر کار از کار گذشته، دل به چشمانش، به وجودش می بندی و عاشقش میشود…..
همانجاست که می بینی که بدون وجودش، چشمانش، دستان گرمش، میمیری……………………..️
5.0
عاشقانه فلسفی عشق ناگهانی دل بستن به یاد کسی افتادن داستان عاشقی مغز در لحظه عاشق شدن، همان مدارهای اعتیاد را فعال ...