چشم قرمز
☆پات سوم ☆
گفتم : ارتشی که داخل کوهای زاره داریم رو پشت سرشون بفرستید و محاصره شون کنید و به ارتش خله بگید آماده باشند .مرد که یکی از فرماندهان من بود سریع تعظیم کرد و بلند شد و گفت : اطاعت سرورم . و از اتاق خارج شد .
مردی که کنارم بود یعنی مشاورم با سر بر آن تعظیم کرد و گفت سرورم زمان دیدار پادشاه لی نا رسیده من همراهان رو آماده میکنم . و تعظیم کرد و رفت . نفسی بیرون دادم . و از تخت پادشاهی بلند شدم و️
☆پات سوم ☆
گفتم : ارتشی که داخل کوهای زاره داریم رو پشت سرشون بفرستید و محاصره شون کنید و به ارتش خله بگید آماده باشند .مرد که یکی از فرماندهان من بود سریع تعظیم کرد و بلند شد و گفت : اطاعت سرورم . و از اتاق خارج شد .
مردی که کنارم بود یعنی مشاورم با سر بر آن تعظیم کرد و گفت سرورم زمان دیدار پادشاه لی نا رسیده من همراهان رو آماده میکنم . و تعظیم کرد و رفت . نفسی بیرون دادم . و از تخت پادشاهی بلند شدم و️
1.0
فانتزی و تخیلی تاریخی دیالوگنویسی قدرت دنیاسازی در داستان نقشهکشی جنگی تخیلی نوشتن داستان فانتزی در تاریخ نظامی، مفهوم «محاصره» اغلب از جنگهای واق...