نه واژه نمانده، نه فریادی، نه آه
گم گشته در این برزخِ بیانتها، سیاه
احساس میکنم که خودم را گم کردهام
در این خلأِ جانکاه، گرفتارِ این گناه
نه میدانم کجای این رنجورِ حالِ خویش
در چرخِ کدامین غمِ جانسوزم، پناه؟
این روزها، این لحظهها، این تار و پودِ عمر
فریاد میزنند سکوتی را، در این عمقِ چاه
کاش واژهای پیدا شود، نوری شود، راهی
تا از این شبِ تاریکِ بودن، برآوردم پناه️
گم گشته در این برزخِ بیانتها، سیاه
احساس میکنم که خودم را گم کردهام
در این خلأِ جانکاه، گرفتارِ این گناه
نه میدانم کجای این رنجورِ حالِ خویش
در چرخِ کدامین غمِ جانسوزم، پناه؟
این روزها، این لحظهها، این تار و پودِ عمر
فریاد میزنند سکوتی را، در این عمقِ چاه
کاش واژهای پیدا شود، نوری شود، راهی
تا از این شبِ تاریکِ بودن، برآوردم پناه️
4.1
تنهایی فلسفی احساس گم شدن شب تاریک روحی سکوت و فریاد برزخ تنهایی در نوروساینس، «برزخ سیاه» که توصیف میکنی دقیقاً ه...