فراموشی در ساعت ۲۵ و برف خونین تابستانی؛ یک پارادوکس عاشقانه:
در روانشناسی، تلاش برای فراموشی عمدی نتیجه معکوس دارد: هرچه بیشتر سعی کنی، حافظه قویتر میشود. به این پدیده «اثر واپسزنی» میگویند. از طرفی «برف خونین» واقعی است؛ جلبکهای برفی قرمز رنگ، تابستانها برف را صورتی میکنند. اینهمه تناقض در یک بیت: زمانی که وجود ندارد و فصلی که طبیعت را به بازی میگیرد. اگر فراموشی ممکن نیست، آیا پذیرش خاطره رهاییبخشتر است؟
راهکار:
این بیان به سبک «پارادوکسهای زمانی» در ادبیات سورئال نزدیک است؛ انگار ذهن برای فرار از درد، جهانی خلق میکند که در آن قوانین فیزیک هم نمیتوانند خاطره را نگه دارند. درست مثل نقاشیهای دالی که ساعتها را شل و بیاعتبار میکشید، اینجا هم زمان به ابزاری برای فاصلهگیری شاعرانه تبدیل میشود.