ناامیدی از فردا و دلتنگی برای دیروز؛ حس مشترک انسان مدرن:
دقیقاً چنین جملاتی نمونهی بالینیِ «خلأ وجودی» در روانشناسی ویکتور فرانکل هستند: انسان در لحظهای حاضر است که هم از گذشته بریده و هم آینده را تاریک میبیند. جالب آنکه مغز در این وضعیت همان مدارهایی را فعال میکند که در افسردگی بالینی دیده میشود – اما همینجا ظرفیت شگفتانگیز «معناسازی لحظهای» هم نهفته است. آیا میشود دقیقاً از همین ایستگاه، معنایی تازه ساخت؟
راهکار:
این حسِ برزخ میان گذشته و آینده را میتوان نقطهی شروعِ «معناسازیِ شخصی» دانست؛ مثل لحظهای که نقاش پیش از کشیدن اولین خط، به بوم خالی خیره میشود. چه چیزی میتواند نخستین خطِ معنای امروز تو باشد؟