باید میماندی که رفتی؛ شعری کوتاه درباره جدایی و روحِ مانده:
در روانشناسی داغدیدگی، مغز پس از فقدان وارد فاز «اعتراض» میشود و مدام به دنبال فرد رفته میگردد؛ به همین دلیل «ماندنِ روح» پس از رفتن جسم، نه فقط استعاره شاعرانه، بلکه تجربه عصبی واقعی بازماندگان است. پرسش تیز: اگر مغز نتواند میان نبودن فیزیکی و حضور روانی تفکیک قائل شود، مرز «ماندن» و «رفتن» کجاست؟
راهکار:
این پارادوکس دقیقاً همان جایی است که زبان از تجربه زیسته جلو میزند: «ماندن» همیشه فیزیکی نیست؛ گاهی رفتن، ماندگارترین شکل حضور است. میتوانی این ایده را در روایتی دوخطی برعکس کنی: کسی که مانده، اما در واقع رفته است.