از ما نبود نشان و نامی پیدا
زان رو که شدم غریق دریای فنا
از هستی خود چو محو گشتم دیدم
از دست حبیب خلعت عز بقا
اسیری لاهیجی
هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود
هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود
بگذر ز من ای آشنا چون
از تو من دیگر گذشتم
دیگر تو هم بیگانه شو
چون دیگران با سرگذشتم️
زان رو که شدم غریق دریای فنا
از هستی خود چو محو گشتم دیدم
از دست حبیب خلعت عز بقا
اسیری لاهیجی
هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود
هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود
بگذر ز من ای آشنا چون
از تو من دیگر گذشتم
دیگر تو هم بیگانه شو
چون دیگران با سرگذشتم️
1.0
فلسفی عاشقانه فنا و بقا عرفان عاشقانه اسیری لاهیجی از خودگذشتن در تصوف، «فنا» نابودی نیست، بلکه جابهجایی خودِ مو...