من همونم که یه روز میخواستم دریا بشم
میخواستم بزرگ ترین دریای دنیا بشم
آرزو داشتم برم تا به دریا برسم
شب و آتیش بزنم تا به فردا برسم
...
توی چاله افتادم خاک من و زندونی کرد
آسمون هم نبارید اونم سر گرونی کرد
حالا یه مرداب شدم یه اسیر نیمه جون
یه طرف میرم تو خاک یه طرف به آسمون
...
هیچی باقی نیست ازم قطره های آخر
خاك تشنه همین هم داره همراش میبره
خشک میشم تموم میشم فردا که خورشید میاد
شن جام و پر میکنه که میاره دست باد️
میخواستم بزرگ ترین دریای دنیا بشم
آرزو داشتم برم تا به دریا برسم
شب و آتیش بزنم تا به فردا برسم
...
توی چاله افتادم خاک من و زندونی کرد
آسمون هم نبارید اونم سر گرونی کرد
حالا یه مرداب شدم یه اسیر نیمه جون
یه طرف میرم تو خاک یه طرف به آسمون
...
هیچی باقی نیست ازم قطره های آخر
خاك تشنه همین هم داره همراش میبره
خشک میشم تموم میشم فردا که خورشید میاد
شن جام و پر میکنه که میاره دست باد️
3.8
غمگین فلسفی شعر در مورد ناامیدی احساس گیر افتادن تغییر آرزوها استعاره مرداب در روانشناسی، «سندروم مرداب» استعارهای است برای و...