وقتی بچه بودیم بابابزرگ ما رو میبرد پارک.برامون خوراکی میخرید،مواظبمون بود، و حس امنیت میداد بیاینکه خودش چیزی بگه.
ما بزرگ شدیم و اون…کمکم ضعیفتر شد.آخرها حتی توان راه رفتن هم نداشت،ولی هنوز نگران ما بود.
حالا که نیست میفهمم چقدر از کودکیام،مدیون حضور آرام اوست.
مدت زیادی نیست که از پیشم رفتی،ولی دلم خیلی برات تنگ شده بابا
کاش بودی یه بار دیگه دستمو میگرفتی،این دفعه عمرا دستاتو رها میکردم..️
ما بزرگ شدیم و اون…کمکم ضعیفتر شد.آخرها حتی توان راه رفتن هم نداشت،ولی هنوز نگران ما بود.
حالا که نیست میفهمم چقدر از کودکیام،مدیون حضور آرام اوست.
مدت زیادی نیست که از پیشم رفتی،ولی دلم خیلی برات تنگ شده بابا
کاش بودی یه بار دیگه دستمو میگرفتی،این دفعه عمرا دستاتو رها میکردم..️
3.3
تنهایی فلسفی خاطرات کودکی پیوند نسلی قدردانی ارزش پدربزرگ نویسنده با ظرافت، مفهوم 'زمان' و تأثیر عمیق حضور پ...