بیلزن و قبر در باغچه؛ روایت پوچی و مرگاندیشی:
فروید از «مرگخواهی» میگوید؛ نیرویی ناهشیار که آدمی را به نیستی میکشد، درست در مقابل غریزه زندگی. اما یافته عصبشناسی جالبتر است: در آزمایشها، همینکه آدم به مرگ خودش فکر میکند، ناحیه «اینسولا» در مغز فعال میشود؛ همانجا که درد جسمی را حس میکند. یعنی تصور مرگ برای مغز یعنی پایان همه دردها؛ پس کندن قبر در باغچه، در پسزمینه ذهنی، یک راه فرار از رنج است، نه یک تمایل واقعی به نیستی. سؤال اینجاست: آیا این آرامش از تهیشدن است یا از رهایی؟
راهکار:
این جمله را میشکنی: باغچه فقط جایی برای مردن نیست؛ جایی است که هر چیز مرده میتواند دوباره جوانه بزند. شاید «بیلزن» همان «خودِ امروز» باشد که در حال کندن قبر برای «خودِ دیروز» است تا نسخه تازهای از تو در همان باغچه سبز شود.