*من قاتل نیستم *
پارت سی ودو:
گریهای بیصدا و طولانی که تا صبح ادامه داشت.
روزها گذشتند و فیروزه دیگر شبیه خودش نبود. کمتر حرف میزد. کمتر غذا میخورد. بیشتر مینشست و به نقطهای خیره میماند. گاهی مادر صدایش میزد و او جواب نمیداد، نه از روی لجبازی، از روی خالی شدن. انگار ذهنش از بدنش عقب مانده بود. گاهی هم ناگهان میلرزید، چون صدایی شبیه نفس شنیده بود️
پارت سی ودو:
گریهای بیصدا و طولانی که تا صبح ادامه داشت.
روزها گذشتند و فیروزه دیگر شبیه خودش نبود. کمتر حرف میزد. کمتر غذا میخورد. بیشتر مینشست و به نقطهای خیره میماند. گاهی مادر صدایش میزد و او جواب نمیداد، نه از روی لجبازی، از روی خالی شدن. انگار ذهنش از بدنش عقب مانده بود. گاهی هم ناگهان میلرزید، چون صدایی شبیه نفس شنیده بود️
3.7
غمگین روانشناسی عقب ماندن ذهن از بدن احساس خالی شدن بعد از تروما گریه بیصدای طولانی نشانههای dissociation آیا میدانستید واکنش «خالی شدن» و «عقب ماندن ذهن» ...