یه شب بارانی بودی، تنها توی خونه. ساعت ۲ بامداد بود. یهو زنگ در به صدا درآمد. از پنجره نگاه کردی، هیچکس نبود. فکر کردی شاید باد بوده.
رفتی در رو باز کردی، هیچکس نبود. فقط یه نامه قدیمی روی زمین بود. روش نوشته بود: «برای تو که تنها هستی».
دستت لرزید. نامه رو برداشتی. توش نوشته بود: «من همین الانم، پشت در. ولی الان دیگه در بازه...»
یهو صدای نفسهای سنگین از پشت سرت اومد. چرخیدی، هیچکس نبود. ولی وقتی برگشتی، دیدی که ️
رفتی در رو باز کردی، هیچکس نبود. فقط یه نامه قدیمی روی زمین بود. روش نوشته بود: «برای تو که تنها هستی».
دستت لرزید. نامه رو برداشتی. توش نوشته بود: «من همین الانم، پشت در. ولی الان دیگه در بازه...»
یهو صدای نفسهای سنگین از پشت سرت اومد. چرخیدی، هیچکس نبود. ولی وقتی برگشتی، دیدی که ️
1.0
فانتزی و تخیلی تنهایی ترس از ناشناخته احساس حضور نامرئی داستان ترسناک کوتاه نامه مرموز نیمهشب مغز انسان با مکانیسم «تشخیص عاملیت» (Agency Detect...