پیشرو و جهان اهریمنی: حتی خدا هم اینجا غریبه است:
باستانشناسانِ ایدهها این حس را «نوستالژی گنوسی» مینامند. در کیهانشناسی گنوستیکها، جهان مادی را خدایی فرودست و نادان (دِمیورژ) آفریده، از این رو ذاتاً اهریمنی و ناقص است. خدای حقیقی کاملاً با این قلمرو بیگانه است و تنها جرقههایی از روح او در انسانها در غربت به سر میبرند. به همین خاطر است که در این نقلقول، خدا یک غریبه است — او نه ساکن، که زندانیای در تبعید است. آیا ممکن است این حس غربت، درواقع فراخوانی برای بیداری آن جرقه باشد؟
راهکار:
این حس که «حتی خدا هم غریبه است» درست برعکس آن چیزی است که تصور میکنی: این غربت از آنِ بخشی از خودِ ماست که در تبعید افتاده. در عرفان گنوسی، جرقهای از الوهیت در این جهان اهریمنی زندانی شده و غریبیاش همان فراموشی مبدأ است. «غریبه» بودن خدا، نشانهی عمیقترین تعلق خاطر تو به خانهای دیگر است. پس این بیت را چونان قطبنمایی رو به آن سوی پرده بخوان.