هیچکس شبیه تو نیست؛ دلتنگ پریزاد در شهر:
مغز انسان برای بازشناسی چهره، «الگوی عصبی» منحصربهفردی از صورت عزیز میسازد؛ به همین دلیل وقتی کسی را گم میکنی، مغزت صورتهای تازه را با همان الگو مقایسه میکند و همه را «ناشبیه» قضاوت میکند. جالبتر اینکه بویایی قدیمیترین حس است و مستقیماً به آمیگدال و هیپوکامپ وصل میشود؛ برای همین عطرِ آن شخص میتواند خاطره را زندهتر از هر تصویری برگرداند. آیا این سوختنِ «ناشبیهبودن» همان نابرابریِ حس و واقعیت نیست؟
راهکار:
این متن را میتوانی به گفتوگوی درونی با خودت تبدیل کنی: «شاید پریزاد دیگر بیرون نباشد، اما انگار بخشی از او در طرز نگاه تو به دنیا مانده است.» اگر حالت عاشقانه را میخواهی نگه داری، ادامهاش را به شکل نامهای بنویس که در آن «پریزاد» جواب میدهد؛ همین تضاد دیدگاه، متن را تازه میکند.