رفتن بهانه است؛ کسی که میخواهد بماند با هزاران نشد کنار میآید:
اینجا یک سوگیری شناختی به اسم «خطای هزینهی از دست رفته» فعال است: مغز آدمهایی که زیادی تحمل کردهاند، رفتن را بهانه میبیند چون ترجیح میدهد زحمت گذشته را با ماندن جبران کند، نه با پذیرش اشتباه. پژوهشهای عصبشناسی هم نشان میدهد تحمل محرک دردناک مکرر، مسیر دوپامینی را کسل میکند و ماندن را به عادت تبدیل میکند، نه عشق. سوال این است: این «نشد»ها را انتخاب کردهای یا فقط بهشان عادت کردهای؟
راهکار:
شاید این نیز درست باشد: «موندن با هزاران نشد» گاهی نشانهی عشق نیست، نشانهی ترس از تنهایی و عادت است. مرز بین تحمل آگاهانه و وابستگی ناسالم همان جایی است که آدم هنوز انتخاب میکند، نه فقط عادت.