..توی تاریکی زیر زمین فقط به یک چیز فکر میکردم ات!...تقریبا دو روز میگذشت که من تو اون زیر زمین لعنتی گیر افتاده بودم فکر ات حتی گرسنگی رو از یادم برده بود کل قدرت صدامو جمع کردم لب زدم :جونگ هیون خواهش میکنم..من..ات رو دوست دارم!...با گفتن این حرف در باز شد جونگ هیون:همین میخواستم ازت بشنوم نگاهی بهش انداختم سمت اتاق رفتم تو اون دو روز کل آدم های دور خودمو چک کردم تنها کسی که به ذهنم رسید دابوم بود دوست دوران....️
1.5
عاشقانه روانشناسی فشار روانی روابط پیچیده قدرت احساسات عشق و اعتراف این روایت عمیقاً نشان میدهد که چگونه فشارهای شدید...